شنیده بودم  غروب شلمچه دل انگیز است ...

شنیده بودم خیلی ها نذر می کنند تا غروب را شلنچه باشند ؛ اما هرگز به چشم خود غروب آتشین شلمچه را ندیده بودم ...

چند روزی است از زیارت شهدا بر می گردم ؛ امسال تانستم غروب شلمچه را لمس کنم و به چشم خود ببینم چگونه سرخی آفتاب سر تعظیم در مقابل سرخی خاک شلمچه فرود می آورد و چگونه در ظلمت شب های عشق خاموش می شود.

شنیده بودم غروب شب عملیات که می رسید ؛ شب وداع بود و چه شور و حالی بین رزمندگان بپا می شد ، دعا بود و قرآن و نماز و اشک و وداع ... و تمام این ها را در غروب شلمچه لمس کردم و به چشم خود دیدم عشق بازی با شهدا را ...

نماز را بر تربت شهیدان شلمچه خواندن و در غروب سرخ فام آن اذان رشادت سر دادن چه زیباست!!!

سلام بر شهدایی که ما را در بزم خود دعوت کردند و با شراب غروب که نشان شهادت است ما  را پذیرا شدند و این مهمانی خاطره ای جاوید در اذهان ما گمشدگان شد ...

دلم می خواست بنویسم و اینگونه شروع کردم به گفتن...

شاید روزهای آینده از یادمان های دیگر نیز خاطراتی بگویم و بنویسم چه آنجا چه شور و حالی داشت...